|
THOSE WERE THE DAYS "Mary Hopkin" Once upon a time there was a tavern Where we used to raise a glass or two Remember how we laughed away the hours And dreamed of all the great things we would do Those were the days my friend We thought they'd never end We'd sing and dance forever and a day We'd live the life we choose We'd fight and never lose For we were young and sure to have our way La la la la la la La la la la la la La la la la, la la la la la la la Then the busy years went rushing by us We lost our starry notions on the way If by chance I?d see you in the tavern We'd smile at one another and we'd say Those were the days my friend We thought they'd never end We'd sing and dance forever and a day We'd live the life we choose We'd fight and never lose La la la la la la La la la la la la La la la la, la la la la la la la Just tonight I stood before the tavern Nothing seemed the way it used to be In the glass I saw a strange reflection Was that lonely woman really me Those were the days my friend We thought they'd never end We'd sing and dance forever and a day We'd live the life we choose We'd fight and never lose Those were the days, oh yes those were the days La la la la la la La la la la la la La la la la, la la la la la la la La la la la la la La la la la la la La la la la, la la la la la la la Through the door there came familiar laughter I saw your face and heard you call my name Oh my friend we're older but no wiser For in our hearts the dreams are still the same La la la la la la La la la la la la La la la la, la la la la la la la http://www.espew.com/cgi-bin/spew/346032/MH-Those-Were-The-Days.mp3
|
![]() یکی ديگه از برنامه های جنبی جالبی که که دانشکده برامون تدارک ديده رفتن به سوييس برای پرزنتيشن صليب سرخ و همينطور دفتر فرهنگی سازمان ملل هست . دفتر مرکزی هر دوی اين سازمانها تو ژنو واقع شده . فردا همه ۳۵ نفر بچه های کلاس ما به استثنای من در يه سفر دو روزه ميرن سوييس و در واقع اونجا کلاس عملی دارن . من چون پاسپورت ايرانی دارم و ويزای سوييس رو ندارم نميتونم با بقيه گروه برم !چون سوییس جزو اتحادیه اروپا نیست برای رفتن به اونجا ویزای شنگن کافی نیست و باید حتما ویزای خود سوییس رو داشته باشی. نميتونم بگم چقدر از این مساله احساس بدی دارم ! امروز که بچه های کلاس اينو فهميده بودن همش با تعجب ازم سوالهای مختلف ميکردن که چرا من نبايد باهاشون برم ؟ حسابی اعصابم به هم ريخته بود اما خيلی سعی کردم به روی خودم نيارم . بچه هايی که تو ايرانن يه مشکل دارن اونم اينه که ميدونن آزادی ندارن . اما بچه هايی که خارج از ايرانن تو یه محیط ازاد صدها مورد پیش میاد که تحقیر ایرانی بودن رو با تمام وجودت حس میکنی . من کلا اينجور موقعها چون اعتماد به نفسم به اندزه کافی هست و خون وطن پرستی هم به وفور در رگهام جريان داره کلا زياد به روی خودم نميارم . اما امروز حالم خيلی بد بود. يه جورايی جو کلاس خيلی سنگين بود برام . همه راجع به سفر سوييس و کلاسهايی که تو سازمان ملل ميخواد برگزار بشه خيلی ذوق زده بودن و هی با هم بحث ميکردن اما من با اينکه اطلاعاتم راجع به سوييس از همه بيشتر بود چون قبلا سوييس رو ديدم و شهرهاش رو ميشناسم خفه خون گرفته بودم و با يه بغض فروخورده به مليتم و همه کسايی که باعث و بانی اين اوضاع شدن لعنت ميفرستادم . يکی از بحثهای امروز کلاسمون تعیين استراتژی مدیریت تو سازمانهای غير دولتی بود. من اين موضوع و کلا کار کردن تو NGO های بشر دوستانه رو خيلی دوست دارم برای همين تو کلاس امروز خيلی فعال بودم . آخر کلاس استادمون بهم گفت تو تجزيه و تحليلهات در اين مورد خيلی خوب و پخته است شايد چون ريشه ات از کشوريه که ناهنجاريهای اجتماعيی توش زياد بوده به نظر مياد تحليلات منطقی تر و درست تر از بقيه بچه های کلاسه . يادم بنداز فردا تو رو معرفی کنم به خانومی که از صليب سرخ ميزبانمون خواهد بود تا اگه دلت ميخواد و اونا هم قبول کردن باهاشون همکاری کنی ! وقتی به استادمون گفتم که من فردا نميتونم با شما بيام سوييس گفت که خيلی متاسفه از اين موضو ع اما سعيشو ميکنه ببينه چکار ميتونه برای من بکنه . بعد از اين موضوع دلم ميخواست فقط برم يه جا بشينم و گريه کنم . کار کردن و همکاری با سازمانهای بزرگ بين المللی مثل صليب سرخ جهانی و سازمان ملل يکی از بزرگترين روياهای زندگی منه . امروز حس کردم با سعی و تلاش خودم ، خودم رو تا يک قدمی اين آرزو رسوندم اما چيزی به اسم ( مليت ) مانعم شده و منو عقب نگه ميداره . مليتی که تعريفش هويته . بخواهيم يا نخواهيم مليتمون با هويتمون گره خورده و من امروز اين گره نابجا رو در وجوم احساس کردم . قابل توجه کسايی که به کوزه شکسته کوروش و داريوش و حرمسراهای پادشاهان مفلوک اين سرزمين مينازن . من از ايران بدم مياد ! اگه من اينجا غريبم و تو غربتم و روزی هزار بار رنج دوری از خانوادم و عزيزانم رو تحمل ميکنم برای اينه که ايرانی هستم . برای اینه که نا امنی سرزمینم این سرنوشت رو برام رقم زد که یه شبه هرچی دارم و ندارم بذارم تو یه چمدون و بیام بیرون . اما ميبينم که ايرانی بودن تو غربت هم دست از سرکچلم بر نميداره . پوست انداختن سخته اما خوبه ! به جهنم که دارم پوست ميندازم . تصميم داشتم به خودم روحیه مثبت تزریق کنم و فردا که کلاس نداریم برم دانشگاه و تو کتابخونه خودم رو سرگرم کنم. اما امروز فهمیدم که فردا به یه مناسبت ملی همه جا تعطیل عمومیه ! این شهرهای کوچیک اروپایی هم که روزهای تعطیل پرنده پر نمیزنه ! فردا من تو این شهر تک و تنها هستم . تنها تر از همیشه !فردا هیچکسی تو این شهر نیست که منو بشناسه . کسی از شماها تا حالا این احساس رو داشته ؟ ؟ ؟ ![]() پاريس ( زيباييها ) جمعه شب با سه تا از همکلاسيام رفتيم پاريس و الان برگشتم . یه سفر دو روزه کوتاه . من عاشق سفر کردن و ديدن جاهای معروف هستم . از هر فرصتی هم برای رفتن به جای جديد و کشف اونجاهايی که هميشه دلم ميخواسته برم استفاده ميکنم . حيف بود تا اينجا اومده بودم نرم پاريس رو ببينم . پاریس خیلی قشنگه . همونطوری که فکر میکردم رویایی و باشکوه . در تمام شهر ساختمونهای قدیمی و محکمی رو میبینی که سبک معماریشون حیرت زده ات میکنه . اینکه اون زمانی که این شهر ساخته شده اینهمه هنر و ظرافت توش بکار رفته و تفکری که تو ذهن سازندش بوده حس شگفت انگیزی به آدم میده . خوشبختانه به لطف همسفرهای تند و تیز و با کمک یه نقشه کامل تقریبا همه جاهای دیدنی پاریس رو تو دو روز دیدیم. اول از موزه معروف لوور "LOUVRE" شروع کردیم . خود ساختمون موزه و معماری بیرونش اونقدر قشنگه که دلت نمیاد دل بکنی بری تو موزه . داخل موزه هم اونقدر قشنگ و دیدنی و پر از تاریخ بود که من الان با این فرصت کم نمیتونم راجع بهش بنویسم . از روی راهنمای موزه محل اشیای عتیقه ایرانی "Antique Iran" رو پیدا کردم و با دوستام اول رفتیم اونجا. Antique Iran در طبقه همکف موزه و سالن شماره ۱۰ و ۱۱ واقع شده . تو این قسمت بیشتر کاسه و سبوی قدیمی و عطیقه های متعلق به هزاره های قدیمی رو نگهداری میکردن . یه مجسمه سنگی حمورابی هم وسط سالن بود . راستش من بیشتر از دیدن قسمت نقاشیهای معروف و مجسمه های سنگی و برنزکه مال ملیتهای دیگه بود بیشتر خوشم اومد . شاید برای اینکه هنرشون چشمگیرتره . یا اینکه من سوادم در حدیه که میتونم زیباییشون رو درک کنم . اما زیبایی ظرف و ظروف قدیمی رو تا باستان شناس نباشی نمیتونی لمس کنی. فقط اینکه جای افتخار داره که تو موزه آثار قدیمی و هنر اون دوران اسم کشور تو هم به چشم میخوره که نشون از فرهنگ هنری آبا و اجدادمون داره . نقاشیها واقعا زیبا و مسحور کننده بودن . عکسبرداری تو قسمت تابلوهای نقاشی ممنوع بود . اما من بالاخره رگ ایرانی بودنم عود کرد و وقتی به نقاشی معروف مونا لیزا رسیدم نتونستم خودمو کنترل کنم و قایمکی یه عکس از ش گرفتم ! همش یاد کتاب و فیلم داوینچی کد بودم . بیشتر نقاشیهای سبک اروپایی و مخصوصا رومیها توشون تصویر یه کودک لخت که نمادی از مسیحه به چشم میخورد . تقریبا از هر چهار تا نقاشی یکیش یه بچه لخت کون توپولی با مزه که همه داشتن به حالت تقدس بهش نگاه میکردن به چشم میخوره . علاوه بر اون تعداد نقاشیهایی هم که تصویر بدن تمام نمای لخت و عور (زن) به عنوان مظهر زیبایی و یا زن و مرد در حال عشقبازی به عنوان تقدس عشق خیلی زیاد بودن . بعد از قسمت مربوط به نقاشيها ، من مجسمه ها رو خيلی دوست داشتم . آدم واقعا ميمونه که چند سال پيش چجوری انسانهای نخستين اينهمه ظرافت و هنر رو به خرج دادن ؟ تو مجسمه ها هم بيشتر موضوع نشون دادن اندام لخت زن و مرد و تقدس مسيح و عشق زن و مرد به هم به چشم ميخوره . بعد از لوور رفتيم برج ايفل رو ديديم که به نظر من چيز زياد خاصی نبود . شايد اگه اون برج رو جای ديگه ای ادم ببينه خيلی عادی از کنارش رد بشه اما خوب به هر حال چون برج ايفل بودم چند تا عکس از خود برج و در کنار و پايينش انداختم . یکی از دوستامون بهمون سفارش کرده بود که از ایفل نریم بالا ، بهتره بریم بالای "Arc de Triumph" که در واقع یه قلعه جنگی بوده که ناپلئون ساختتش که از اونجا شهر رو زیر نظر داشته باشه . خوب شد به پیشنهاد دوستمون گوش کردیم و رفتیم بالای Arc . از اونجا تمام شهر پاریس و برج ایفل با چشم انداز عالی قابل دیدن بود . یکی دیگه از جاهای معروفی که دیدم کلیسای معروف نوتردام بود. معماری بی نظیر ، قدمت و طراحی سنگها همش بهت یاد آوری میکنه که تو تو پاریسی و داری هنر رو با ابعاد پنجگانه حست درک میکنی . نزدیکهای عصر رسیدیم به خیابون معروف شانزه لیزه . بعد از یه عمر متلک شنیدن در مورد اینکه اوییییییی خانوم مگه دای تو شانزه لیزه قدم میزنی ؟ نمردیم و موندیم تو شانزه لیزه هم قدرم زدیم ! تا رسیدیم به شانزه لیزه یه بارون ریز تند تند ی شروع به باریدن کرد که زیبایی شانزه لیزه رو صد چندان کرده بود. اولش تا بارون به باریدن کرد دلم خیلی گرفت . خوب میشد اگه من با زهیرم زیر بارون تو شانزه قدم میزدم . نه ؟ اما سریع به خودم اومدم و دیدم من به تنهایی و رو پاهای خودم بدون وابستگی به هیچکسی دارم تو یکی از بهترین و معروفترین خیابونهای دنیا قدم میزنم . خود همین خیلی خوبه ! حس کردم خوشحالم و احساس خوبی دارم . از دم کاباره ليدو و Cartier هم رد شديم اما توش نرفتيم . با خودم فکر کردم چقدر راحت ميشه هزاران يورو پول رو تو يه ساعت خرج کنی. کافيه يه تک پا بری تو کارتيه و برگردی بيرون . به آخرای شانزه لیزه که رسیدیم تقریبا دیگه شب شده بود و تمام چراغها روشن بودن . شب شانزه لیزه واقعا زیبا و دیدنی بود ! رقص نور و رنگ یه حس نوستالژیک خیلی خوبی به آدم میده . آخر شب هم شام رو تو یکی از رستورانهای شیک با غذای فوق العاده خوشمزه و شراب اصل Bordeaux فرانسوی خوردیم . هفته قبل تو دانشگاه رییس دانشکده مون برامون یه کلاس دو ساعته معرفی انواع شرابهای فرانسوی گذاشته بود . ما هم از اونجاییکه بچه های درسخونی بودیم بهترین شراب رو یا شاید بهتر بگم یکی از بهترین شرابها رو ( Bordeaux - Chateau Coucheroy) انتخاب کردیم و روز قشنگمون رو با یه شب دلپذیر به پایان رسوندیم . ادامه دارد . . . پ .ن : پاراگراف اخر رو پاک کردم چون گفتم شايد برای بعضيها مثل سميرا جون تصور اشتباهی پيش بياد .
![]() دیروز در بعدازظهر یکشنبه یک روز غمگین در این شهر کوچک و در یک پارک آرام . . . ، ![]() سفرم راحت بود . برای اولين بار تو هواپيما يه دل سير خوابيدم . مسافرتم به جاهای مختلف اروپا هميشه اولش اينطوريه که تا ميرسم کهنگی و قديمی بودن خيلی چيزا دلمو ميزنه . اما يه روز که ميگذره و شروع ميکنم به گشت و گذار دور شهر ، فرهنگ غنی اروپاييها و اصالت شهرهاش حسابی مجذوبم ميکنه . ديروز که رسیدم از ايستگاه ترن تا هتلم رو پرسون پرسون با سختی زياد بالاخره پيدا کردم . ميدونستم از ايستگاه تا هتلم نزديکه برای همين تصميم گرفته بودم پياده برم . شايد راحت تر بود تاکسی ميگرفتم اما خوب من که از اين پو لهای اضافه خرج بکن نيستم . نتيجه اينکه دو تا چمدون و يه کيف لپ تاب رو خرکش کنان با کفش پاشنه دار تا هتل آوردم . دو تا از ناخنهای نازنينم هم شکست ! امروز و فردا رو ميخوام به گشت و گذار تو شهر بگذرونم و قبل از دوشنبه که درسام شروع ميشه حسابی استراحت کرده باشم . الان اينجا بيرون محوطه دانشگاه درست کنار پياده رو نشستم و دارم از اينترنت wireless استفاده ميکنم و به کارام ميرسم . خیلی جای جالبیه درست تو خیابون همه لم دادن رو صندلي سنگیهای بیرو ن دانشگاه و دارن کار اشون رو میکنن. نسيم خنک رو ح آدم رو نوازش ميده. . . ![]() برای گذروندن دوره تکمیلی درسم، به مدت سه هفته به شهر کوچک دانشجویی مسافرت خواهم کرد. جایی که يکی از بهترين و معتبرترین دانشکده های مربوط به رشته من در اروپا است. مکان و موقعیتی که برای به دست آوردنش راه دراز و طولانی رو پشت سر گذاشتم و جون از ما تحت مبارکم در اومده . اما رسیدن به آرزوها و تحقق رویاها بعد از تلاش طاقت فرسا زیباست و غرور انگیز. همچنان به اعتیادم در مورد خوندن روزانه وبلاگهاتون ادامه خواهم داد حتی اگه شده از درسام و امتحانام بزنم ! اما مسلما مجال کامنت گذاشتن نخواهم داشت . تا درودی دیگر بدرود . . . . . . ![]() اين پست شاد رو ميخوام فقط به خاطر ( مامان فرين ) نازنين بنويسم که ببينه من پستهای شاد هم مينويسم ! برای گرفتن ويزای مسافرتم اونقدر دلشوره داشتم که حد نداره . با هزار نذرو نياز درخواست کردم فقط برای يک ماه . وقتی رفتم سفارت يه آقای خوش اخلاق باهام مصاحبه ميکرد در کمال ناباوری بهم گفت که برام ويزای ۳ ماهه صادر ميکنه ! قسمت مهیجش اینه که الان پاسپورتم اومده داشتم به ويزام نگاه ميکردم با کمال ناباوری ديدم ويزای ۶ ماهه برام صادر کردن ! خلاصه که تا ۶ ماه انگار خدا بخواد از دست اين پاسپورت دو زاری ايرانی راحتم و میتونم با فراغ بال فقط با یه بلیط سفر کنم . ديگه روز بهتر از اين ميشه مامان فرين ؟ دعا کن سومیش هم هم بهتر از اینا باشه ! ![]() آدم مذهبی نیستم اما ديشب دلم ميخواست با خودم خلوت کنم و بشينم دعا بخونم . هميشه از بچگی دعا ميکردم ، نه به زبون دعاهای متداول . بلکه به زبون خودم ، به زبون درونم . به نظرم خیلی خوبه که گاهی به خودمون بیاییم و فارغ از قیل و قال دنیای امروزی بشینیم یه گوشه و به معنویاتمون برسیم . غرق شدن تو دنیای مادی و زندگی ماشینی بدون سرو صفا دادن به روحمون ما رو تبدیل به آدمهای خشک و بی روحی میکنه . چراغها رو خاموش کردم و با يه نور کوچولوی چراغ مطالعه رفتم تو مراقبه ! اولش قصدم اين بود که از خدا برای آرزوهام و خواسته هام کمک بگيرم اما وقتی شروع کردم به دعا کردن ناخود آگاه داشته های زندگيم اومد تو ذهنم . جلسه دعای درخواست و خواهش تبديل شد به جلسه تشکر و شکرگذاری. خواهش و تمنا رو گذاشتم کنار و شروع کردم به شکرگذاری. من ذاتا آدم کمال گرا و پرفکشنيستی هستم و برای همين هميشه وقتی يه چيزی رو به دست ميارم به دنبال يه چيز ديگه ام . اين خصوصيت با اينکه يه مزايايی داره اما خطر ناک هم هست ! خطر اينکه با داشته های امروزت که آرزوی ديروزت بوده خوشحال نباشی. من کمابيش تو اين خطر افتادم . اما به نظرم کم کم دارم به خودم ميام . اينکه با اينچيزايی که دارم خوشحال باشم . ديشب برای تمام داشته هام و تواناييهام ، هر اونچه که هستم ، کم يا زياد ، خوب یا بد، شکر کردم و از خدا برای سلامتی و نعمتهای ديگه ای که بهم داده تشکر کردم . خدايا شکرت ! ![]() در مورد پست پايينی راستش کامنتهای بعضی از دوستام رو که خوندم تعجب کردم از اينکه نوشته بودين من خيلی زود وابسته ميشم و اينجور چيزا . البته ايراد از طرز نوشتن خودمه که اين برداشت رو به خوانندم منتقل ميکنه . واقعيت اينه که من چون اينروزا سرم خيلی شلوغه معمولا وقتی که خيلی ناراحت و غمگينم دلم ميخواد بنويسم و يه کم دردل کنم. برای همين شماها که اينجا رو ميخونين شاید فکر کنين که من چرا اينقدر به اين موضوع حساس شدم ؟ به هر حال ممنون از کامنتهای همتون و همراهيتون . برای من خوندن هر کامنت يه ايده بهم ميده . ايده ای که ناخود آگاه روش فکر ميکنم و سعی ميکنم يه چيزی از توش برای خودم در بيارم . برای خودم نتیجه ای که گرفتم اینه که با خواست خودم و سیر طبیعی تمایلاتم مبارزه نکنم . خوب بود که راههای مختلف رو تجربه کردم و حالا میدونم از زندگیم چی میخوام . خدا رو شکر که شرایطم طوری هست که مجبور به انتخاب نیستم . همیشه زندگیم همینطوری بوده به پشت سرم که نگاه میکنم میبینم امروز به خیلی از خواسته ها و آرزوهای بزرگم رسیدم . هر چند که خیلی سخت و شاید دیر ! اما بالاخره اونی که میخواستم شده . یادمه تو ایران که بودم و تازه لیسانسم رو گرفته بودم یکی یکی دوستام که تو یه گروه بودیم کم کم شروع میکردن به ازدواج کردن . گه گاه اطرافیان هم هی به من نهیب میزدن که حالا نوبت توهه . اما من هرگز تو اون وادی نبودم . نه اینکه بگم اون مدل بد بوده . نه اصلا . اما من تو اون قالب نبودم . فکر میکردم قبل از وارد شدن به یک تعهد مادام العمر دلم میخواد چند سالی تو یه کشور دیگه تنها و مستقل زندگی کنم ، خیلی چیزا رو ببینم و بشناسم . چون فقط همین یه بار و به دنیا اومدم و دلم میخواد زندگیم اونی باشه که میخوام . الان در اخرین سالهای دهه دوم زندگیم به این آرزوم رسیدم . خیلی سخت و شاید دور اما بالاخره رسیدم . خوبیش اینه که حالا میدونم چیه ؟ تجربش رو دارم . اگه فردا بخوام با کسی ازدواج کنم حسرت و عقده اینو ندارم که تا صبح تو بارو کلاب تنها پرسه نزدم . حسرت مسافرت تنها یی و خیلی چیزای دیگه رو ندارم . فکر ميکنم اينجوری ادم زندگی سالمتر و اگاهانه تری رو انتخاب ميکنه . يه آرزوی ديگم در مورد درسم بوده . بعد از گرفتن اون ليسانس مزخرفم تو ايران که دو کلمه هم ازش ياد نگرفتم همش به دروديوار ميزدم که فوق ليسانسم رو تو رشته مورد دلخواه خودم و تو يه دانشگاه معتبر خارجی بخونم . خوب الان دارم ترم اخر دانشگاهم رو ميگذرونم تو همون زمينه ای که خودم انتخاب کردم . لازم به گفتن نیست که چقدر طی کردن این راه برام سخت بوده. اما خوب بالاخره نتیجه داده. خلاصه من اينجوريم ديگه ! نميتونم زياد خودم رو با شرايطی که برام خوشايند نيست وفق بدم . بلکه با هر جون کندنی هست سعی ميکنم شرايط رو اونجوری که خودم دلم ميخواد بکنم . اما نکته ای که هست اینه که دیگه تحمل و توان سختی زیاد برای به دست آوردن هر چیزی رو ندارم . باید با یه برنامه ریزی و تفکر دقیق و منطقی از این به بعد زندگی رو برای خودم کمی آسونتر کنم . جریان زندگی بهم یاد داده که خیلی از شرایط و موقعیتهایی که امروز تو زندگیمون داریم نتیجه تصمیم گیریها و اعمالیه که بصورت خود آگاه یا نا خوداگاه از خودمون سر زده. ![]() کلی مطلب نوشته بودم ( برای اولين بار ) . مثلا اومدم رو درفت سيوش کنم که بعد پابليشش کنم اما الان هرچی ميگردم نيست ! منم ديگه حالشو ندارم دوباره بنويسم ! من خوبم ! اگه خواستين يه سر برين اين لينک پايين هرچی البوم آهنگهای جديد ايرانی هست ميتونين مجانی دانلود کنين . کپی رايت و اين حرفها هم که اصلا معنی نداره ديگه !
![]() |
اسکارلتدوستانمWholinkstome بایگانی
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
September 2008
January 2009
April 2009
September 2009
October 2009
November 2009
|