|
ای نگاهـــــت نخــــی از مخمــــل و از ابریشــم چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم به تــــو آری، به تـــــو یعنی به همــان منظر دور به همان سبــــز صمیمی، به همین باغ بلـــور به همان ســــایه، همــــان وهم، همان تصویری که سراغــــش ز غزلهای خــــودم می گیــــری بـه همــــان زل زدن از فاصــــــله دور به هـــــــم یعنـــــی آن شیـــوه فهماندن منظـــور به هـــم به تبســـــــــم ، به تکلـــم ، به دلارایـــی تـــــــو به خموشـی ، به تماشـــــا ، به شکیبایــی تو به نفــــس های تــــو در سـایه سنگین ســـکوت به سخنـــهای تــو با لهــــجه شـــیـرین سکوت شبحــی چند شــب است آفت جانم شده است اول اســـــم کسی ورد زبانـــم شـــده اســـت در مــــن انگار کســی در پــی انـــکار مـــن است یک نفـــر مثل خـــودم، عاشــق دیدار من است یک نفــــر سـاده، چنان ساده که از سـادگی اش می شــــود یک شبـــه پی برد به دلدادگی اش آه ای خــــواب گــران سنــــگ سبــــکبار شــــده بر ســـــــر روح مــــــن افتــــاده و آوار شــــــده در مـن انـــگار کســی در پـی انـــکار مــــن است یک نفـــــر مثل خودم ، تشنـــه دیدار مـن است یک نفـــر سبــز ، چنان سبـــز که از سرسبزیــش می توان پل زد از احسـاس خــدا تا دل خویــش رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است اول اســـــم کســـی ورد زبانــــم شده اســـت آی بـــی رنگ تـر از آینـــــه یــک لحظه بایســـــت راستی این شبح هر شبــــه تصویر تو نیســت؟ اگر این حادثه هـــــر شبه تصویــــر تـــو نیســــت پس چـــــرا رنگ تـــو و آینــــه اینقدر یکیــست؟ حتــــم دارم که تویــــی آن شبــــــح آینــه پـوش عاشقی جرم قشـــنگی است به انکار مـکوش آری آن سایــــه که شـب آفت جانـــــم شده بود آن الفـــــبا که همــــه ورد زبانــــم شـــــده بود اینـــــک از پشــــت دل آینه پیدا شـــده اســــت و تماشــــاگه این خیــــل تماشـــا شده اســت آن الفــــــــبای دبســـــتـانی دلخــــــواه تویــــی عشـــــق من آن شــــــبح شاد شــبانگاه تویی بهروز یاسمی
|
![]()
من مدتی بود به خودم نرسيده بودم و خودمو لوس نکرده بودم ! اصلا به جهنم که فايننشيال کرايزسه ! به درک که من الان يه پا در هوام ! فدای سرم که اين هفته عروسی پسر عمه و دوستم تو ايرانه و من به دلیل بحران مالی نميتونم برم در جشن عروسی با آهنگ تو مثل گلی برقصم و ......غیره ! امروز اگه به خودم نمی رسيدم تعادلم به هم ميخورد! از سر کار که بر ميگشتم ماشين رو پارک کردم تو مرکز خرید نزدیک خونه و رفتم عطر Lancome جديد ه رو که بوش محشره با کرم صورت و بدنش و همينطور يک سری وسايل شيک و سکسی زنونه که از گفتنش اينجا معذورم خريدم و الان حالم خيلی خوبه چونکه تمام بدنم غرق بوی عطره و صورتم هم پره کرمه و لباسهام هم تنمه و کلی خودم رو دوست دارم الان . ديروز هم external hard خوشگل Western Digital که هم کوچيکه ، هم خيلی باريک و سبک و MB 500 هم ظرفيت هاردش هست رنگ قرمزش رو ديدم و پسنديدم و تا فردا نرم اون رو هم نخرم آروم نمی گيرم . اين بود به خود رسيدن اين آخر هقته ...... خيلی هم خوبه ! از من به شما نصيحت اونهايی که پول دارين زود زود و اونهايی هم که ندارين هر از گاهی برين يه خريدهای به قول معروف لوکس و شيک انجام بدين (حتی اگه لازم شون نداشته باشین) چون حالتون خوب ميشه . ![]()
من از امروز رفتن به دوره های *ّهوشمندی * يا اتصال به *شبکه شعور کيهانی * رو شروع کردم . الان خودم در برزخ عميقی بين وجود اتصالهای ماورا الطبيعه و يا باور عقلانيت کامل که وجود خدا رو خيلی جاها نفی ميکنه گير کردم . چون اين مرحله حساسی در زندگی اعتقاديم در آينده خواهد بود ، الان دلايل رفتنم به اين کلاسها رو اينجا ليست ميکنم که بعدها بهش رجوع کنم ؛ ۱) دگرگون شدن و تغيير بینش و در نتیجه تغییر رفتار خيلی از آدم حسابيهای اطرافم رو بعد از پایان این دوره ها ديدم و کنجکاوم که منهم تجربه اش کنم و احتمالا به اون آرامش و بينشی که اونها رسيدن منهم برسم . ۲) دلم ميخواد با (تصميم) و (اعتقاد) خودم به *پذيرفتن * و يا *رد * قدرت ماورا الطبيعه * چيزهايی مثل خدا ، انرژی مثبت ، دعا * برسم . بنابراين نياز دارم که بيشتر بدونم و بخونم . رفتن به اين کلاسها بهم کمک ميکنه ببينم استدلال عرفا دقيقا چی ميگه . بعد ميتونم با استدلال اونهايی که خدا رو رد ميکنن بذارم کنار هم و به يه نتيجه برسم . ۳) من هرگز آدم مذهبی نبوده ، نيستم و نخواهم شد ! اما هميشه اتصالم با خدا خيلی قوی بوده و عقلم ، منطقم ، باورم و احساسم ، وجودش رو در زندگيم پذيرفته . اين اتصال و ارتباط باهاش بهم آرامش ميده .... يه چيزی مثل امنيت يا سکيوريتی ..... با شروع دوره عرفان شايد ته دلم دارم يه نفع برنده شدن *اعتقاد به خدا و اتصال به ماورا الطبيعه * بر علیه *بی اعتقادی و ديدن زندگی از دريچه رياضی محض * کمک ميکنم . ظاهرا اين دوره که بر اساس عرفان ايرانی هست و بنيانگذارش در ايران آقای محمد علی طاهری هست در ايران خيلی معروف شده و کارش به ايرانيهای خارج از ايران هم کشيده ! خلاصه يکی از مسترها الان به دهات ما هم اومده و اين دوره رو شروع کرده . ببينيم از من لاييک ذهن متلاطم چی ميسازن ! ![]()
دعا کردم که بیایی با من کنار پنجره بمانی ، باران ببارد اما دریغ که رفتن ، راز غریب این زندگیست رفتی پیش از آن که باران ببارد . . . می دانم ، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است ! انگار که تعبیر همه رفتن ها ، هرگز باز نیامدن است بی پرده بگویمت : می خواهم تنها بمانم در را پشت سرت ببند بی قرارم ، می خواهم بروم ، می خواهم بمانم ؟! هذیان می گویم ! نمی دانم . . . نه عزیزم ، نامه ام باید کوتاه باشد ساده باشد ، بی کنایه و ابهام پس از نو می نویسم: سلام! حال من خوب است اما تو باور نکن ![]()
عجيب نيست که آدم آخر شب آخرين روز ویکند چنان خسته باشه که انگار نه انگار آخر هفته داشته و از فردا صبح زود باید سرحال و قبراق پاشه بره سر کار ؟ خوب عجیب نیست اگه برای حقوق و ویزا مجبور باشی بری سر کارت و نه از روی علاقت ! ![]() ۱) اعلام وضعیت : She did not know the nature of her loneliness. The only words that named it were: This is not the world I expected Ayn Rand ۲) کپی شده از وبلاگ ۳۵ درجه: عشق گریزیهای لاجرم خداحافظیهای صلحجویانه، قطع رابطههای تفاهمی، رابطه کشیهای نرم، عشق گریزیهای لاجرم، بخشی از سختترین لحظات زندگیاند. گیرم که بیشترشان بعدن بشوند رابطههای "جور دیگر"، اما آغوش آخر، سک-س آخر، شب آخر، بوسهی آخر، مادامی که دانسته باشند، بینهایت غمانگیزند و ویرانگر. ![]()
(به سبک خانوم حنا ) ۱- چند روزيه که دو تا ياکريم پشت پنجره اتاق خوابم خونه ساختن . مامانم هميشه ميگه يا کريم برکت و ثروت مياره . ماجرای ياکريم ها رو که بهش گفتم کلی خوشحال شد و گفت مواظب باش پرشون ندی . هر از گاهی براشون غذا و نون ميذارم که گرسنه نمونن . البته خيلی وقتها هم ميشه که چند روزی پیداشون نميشه . ۲- ديشب رفتيم سينما فيلم Inglorious Basterds رو ديديم . اگه نديدين حتما بريد و ببينيد . البته که برای من ايرانی طبعا وقتی از سينما ميام بيرون بعد از ديدن اينجور فيلمها يه ذره غمگين تر از بقيه ام چون از اينجور آدمکشيها و تفتيش عقايد تو کشور خودم زياد خوندم و ديدم . ۳- من دوباره دارم طی يک روند خودجوش پرشينيزيشن یا همون Persianisation رو تجربه ميکنم . کم کم دوباره دارم دوستهای ايرانی ميگيرم و همش سرم تو اخبار ايرانيه و ايندفعه که ايران بودم تمام کتاب شعرهای فارسيم رو آوردم با خودم . شبها که خلوت ميکنم سهراب و فروغ و اخوان ثالث و شاملو و اينها رو دوره ميکنم . . . . . . . . دلايلش زياده که الان حوصله ندارم بنويسم اما حتما يه روز به طو ر مفصل راجع بهش مينويسم . ۴- ديشب تو راديو فردا يه تيکه تصنيف شعر قاصدک رو که همايون شجريان بدون آهنگ به ياد پرويز مشکاتيان خونده رو پخش کرد .... بدجوری خدا بود و من از ديشب واقعا نوستالژيک شدم باز .... لينکش رو ببينيد . مخصوصا از دقیقه ۳ به بعدش ...... http://www.youtube.com/watch?v=g9sk3mEYK8k برو آنجا که تو را منتظرند ..... قاصدک در دل من همه کورند و کرند...... دست بردار از این دروطن خویش غریب .... ۵- برچسب من الان به قول اليره : حالا بيا منو بغل کن . ........ ۶ـ راستی کسی از خانوم حنا خبر داره ؟ ![]() |
اسکارلتدوستانمWholinkstome بایگانی
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
September 2008
January 2009
April 2009
September 2009
October 2009
November 2009
|